
مرد روزهای ابریفسیل پذیرفتهام که دوران من تمام شده و دیگر فسیل شدهام؛ در افکار تاریخگذشته، در میان انتظارها و مرزها.قسمتی از وجودم منتظر است؛ منتظر آن رویاها، و قسمت دیگر وجودم میخواهد زندگی معمولی خودش را داشته باشد، طوری که همین هم از کف نرود. ولی آن قسمتِ منتظر، مدام جلو میآید و نظم زندگی را بر هم میزند. لحظهای انگار مرز توانستن و نتوانستن گم میشود؛ مرز شدن و نشدن، مرز جبر و اختیار، نتوانستنی که آدم بارها سنگینیاش را روی هستیاش احساس کرده است.از اینکه پیوسته یادم برود روی کدام اتفاق...
ادامه مطلب