مرد روزهای ابری

متن مرتبط با «کند» در سایت مرد روزهای ابری نوشته شده است

دیگر چه فرقی میکند؟ در خان یک یا خان هفت

  • نیلوبلاگ

    کنار پنجره ایستاده ام، زل زده ام به فروردین ، به تاریکی فروردین ، فکر میکنم به فقدانت به جای خالی ، به قاب عکسی در آن به من زل زده ای ،؛ حالم شبیه حالِ مهاجران غیر قانونی است که مجبورشان کرده اند توی اردوگاه بمانند،چه عیدی ؟ عید ساکت، عید فقدان،عید کسالت، عید طولانی، عید خستگی، عید گیج، مثل همیشه از خاطره های خوب لبخند های گرم می ماندوحسرت های بزرگ کلمه های ساکت،زخم های عمیق دست هاخالی ثانیه های سریع آهنگ های غمگین حس های عقیم روزهای سیاه تنهایی های سرد،غمِ نبودن ها،خسته ام از امیدهای زود گذر خسته از حسرت های غلیظ در تنم، میترسم از این بیماری که در من دارد رشد می کندازاین که در تمام این سالها دنبال کسانی بوده ام که بیماری شان با من یکی باشد، که بهانه های گریستنشان با من یکی باشد، که سردی دست...

    ادامه مطلب
  • نکند مرده ام؟

  • نیلوبلاگ

    روزها گرم تر شده اند ،از آسمان آتش میبارد و احتمالا از باران هم خبری نیست . نه از باران ، نه از رنگین کمان .. عمر به جان کندن پیش میرود . فصل به روزهای بی خبری از گیاهان رسیده است و من درختی هستم که رو به آتش آسمان ، ایستاده ام به امید لحظه ای که بتوانم پرواز کنم. این روزها همه چیز در پرده ی سختی و ملالت تنیده شده ، پول ، سیاست ، عشق ،.. چند وقت پیش کتابی میخواندم با عنوان مرگ و ذهن که نوشته بود مرگ اساسا یک پدیده ی ذهنی ست .. یعنی اصلا وجودندارد . فقط یک پایان است بر بخشی از هستی و شروعی ست برای بخشی دیگر، بخشی که احتمالا بزرگتر و پر رنگ تر است،با خودم می اندیشم ، حالا که هیچ خبری از هیچ آرزویی در درونم نیست ، حالا که هیچ فریادی برای بدست آوردن یا رهایی از چیزی نمی کنم ، حالا که هیچ ترسی از...

    ادامه مطلب
  • شاید همین است که لحظه را عزیز میکند

  • نیلوبلاگ

    یک روزی هم یک دوستی اصرار کرد مرا ببرد بالای یک کوهی گفتم بابا ما دیگر سایه مان برای خودمان سنگین است . خلاصه راضی شدیم که برویم . وقتی رسیدم در ارتفاع لبخندی زد و گفت: هی علی اونجارو . آنجا کجا بود؟...

    ادامه مطلب
  • برای اینکه فراموشم کند

  • نیلوبلاگ

    احساس میکنم خودش را کشته است....

    ادامه مطلب