خرید بک لینک
خوشحالم.. دلم می خواهد بزنم از خانه بیرون. بغلش می کنم و می رویم. همینطور می رویم. هوا خوب است و هی بلند بلند حرف می زنم با او که در آغوشم لبخند می زند و هی از داشتنش ذوق می کنم .لابلای درختها می رویم جلو و رنگ تک و توک برگ های ریخته را برایش می گویم. راه زیادی نیامده ایم. می گذارمش زمین. سر بلند که می کنم کسی از دور صدایم می زند. می ترسم. نباید می آمدم بیرون و نباید می آوردمش بیرون. بلند می گویم آمده ایم کمی هوا بخوریم. و سر بر می گردانم تا دوباره بغلش بگیرم و برگردیم خانه. نیست. سر تا پایم را آب گرفته و او نیست. میخندم. باورم نمی شود. می خندم از بس که باورم نمی شود. می گویم مگر می شود؟ گذاشته بودمش همینجا. یکی از همان دور می پرسد اینجا؟ مسخره ام می کند. حق هم دارد باورش نمی شود لابد که زیبا بود سبز و خاکی جنگل. باورش نمیشود که اینجا فقط یک کوچه نبود مگر می شود؟ کسی از دور، از سمت خانه، هی صدایم می زند. کسی که شبیه من است کمی ریشو کمی شکسته تر. کسی از چپ نگاهم میکند شبیه من است کمی نوجوان است یشمی پوش است بشاش با جوشی روی پیشانی کسی از راست نگاهم میکند کودکانه نگاهم میکند شبیه من است به مدرسه روانه است کسی از خانه صدایم میزند... کسی از بالا نگاهم میکند...

برچسب: مگر می شود,مگر میشود برای تخریب,مگر میشود انسان وحیوان,مگر می شود از خویش گریخت,کوچ تا چند مگر می شود, نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 19:24

صفحه بندی