لحظاتی در مسیر مصرف کردن سالهای زنده بودن هست که آدم به خودش میگوید دیگر نه، دیگر نمیتوانم. شورش میکند. امروز میتوانم به شما بگویم:
چنین لحظهای با چنین قطعیتی وجود ندارد، سیر جان به لب رسیدن همیشه در مسیری اتفاق میافتد که در آن مرزهای شما عقبتر میرود. آن را صوریتر بیان میکنم: فرض کنید مرزِ فرضی شما روی ده است. یعنی اگر تحقیر و رنجِ شما از ده فراتر برود شورش میکنید. رنج امروزی شما پنج است. وقتی پنج به ده برسد برده زنجیر را از ارباب میگیرد. اما مسئله اینجا است که وقتی رنج شما به هشت (مثلا) رسیده باشد آن مرز از روی ده آرام آرام حرکت کرده و بدون اینکه متوجه شده باشید ایستاده روی دوازده و به همین ترتیب وقتی این رنج و تحقیر به ده برسد، هنوز به نظر میرسد وقتِ شورش نیست، چون حالا مرز شما آرام آرام به پانزده رسیده است. در واقع بخشی از عوارضِ رنج و تحقیر، جابجایی مرزهای شورش آدم است.
اینطور است که آدمها میمانند و اینطور است که ما همیشه متعجبایم چطور دوام میآورند.
بنابراین درست است، لحظاتی در سیر مصرفِ سالهای زنده بودن هست که آدم به خودش میگوید دیگر نه، دیگرنمیتوانم، اما آن لحظات زودگذرند، بعدش بلند میشود قسمت بعدی سریال را میبیند و به خودش میگوید: «مگر چقدر میتواند بد باشد»
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی