حالا دورهی دیگری است،
دارم در جا میزنم. حرف تازهای نمیزنم و نمیشنوم. حس میکنم همهی ایدههام منجمد شدهاند. مدام همان قبلیها را به آدمهای جدید تحویل میدهم و لبخند میزنم، کم مانده از خودم پرزنتیشن بسازم و وسط معاشرتها شروع کنم به پرزنتکردن خودم. انسداد حوصلهسربر است، دلم میخواهد صدام ناخودآگاه بالا برود، تونالیته عوض کند، نیمخیز شوم، حس کنم یخهای ذهنم آب میشوند.اما به طرز عجیبی، آن نیرویی که در شرایط پرفشار و پرهیجان آدم را سرپا نگه میدارد، بعد از آن رهایت میکند: سقوط میکنی. حالا دورهی دیگری است، دورهی خوابآلودگی مدام در طول روز، مریضی پشت مریضی، ناهُشیاری، خوابزدگی، سردرگمی، بیتمرکزی. روزها کش میآیند و بهزحمت تمام میشوند، آنچه که روزی سیال و گریزان بود، حالا سنگین و سنگی شده ــ باری که هر روز باید به دوش بکشی....
نوشته شده در ساعت توسط مرد روزهای ابری| |
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی
تاريخ: يکشنبه
21 خرداد
1396 ساعت: 19:38