روحمان شاد
آن روزهای دور، دانشآموز دبیرستان بودم و «گرگ بیابان» در فضای ذهنی نوجوانیام، مفتون تصمیم شخصیتهای داستانهای هدایت بودم و سرانجام خودش که در روز آغاز چهل(چند؟) سالگی، خود را بکشد. آن روزهای دور، پانزده یا شانزده سالی بیش نداشتم و تا چهل سالگی، راه باقیمانده بیش از تمامی عمر من بود. یک دور نرسیدنی. یک زمان تمام نشدنی برای زندگی کردن. مرگ، هر قدر هم که گه گاه خودش را نزدیک نشان میداد، برای دیگری بود.
آن روزهای دور، دیگر گذشته است. انگار که همین نزدیکی حادث شدهاند. حالا زمان باقیمانده به چهل سالگی کمتر کل انگشتان دست است ، این نقطهی تمام خیالپردازیهای نیست انگارانهی کودکی، کسر کوچکی از عمر گذشته است. نزدیکتر از آن که «فردا» حسابش کنم. مرگ، دیگر گه گاه رخ نشان نمیدهد بلکه همینجا است. حی و حاضر و نزدیکتر از همیشه. آنها که لوح زندگیات را نقش زدهاند و ردی از خود به جا گذاشتهاند، یکی یکی میروند.زنده و مرده هر که رفته. رفته است دیگر، محکومی به نظارهی مرگ نزدیکان، دوستان، یاران. هر روز یکی.شاید فراد خودم پس آن فردا تو. دیگر این شمردنها مسخره است برایم. فردایی در چهل و پنجاه و شصت نیست. همه امروز است. فردا، اگر باشد، در این دنیا نیست.
پ ن: روحمان شاد خداوند همه مارا رحمت کند.
نوشته شده در ساعت توسط مرد روزهای ابری| |
برچسب: روحمان,شاد,
نویسنده: یاسین کوشکی
تاريخ: جمعه
27 مرداد
1396 ساعت: 14:58