اكرم حمومي
بچه كه بودم یک بار مادربزرگم من را برد حمام عمومي زنانه! گفته من بچه ام وارد که شدیم همه گفتند اینکه خروسه خلاصه جلوی چشمانم را گرفت و من هم نظاره میکردم از لای انگشتان و همان وقتها دیدگاهم به جنس زن بد شد . محله ما گاز كشي نبود . سال سال جنگ بود ، نفت كم بود.حمام عمومي خزينه داشت و پر از زن هاي پ.ستون آويزاني بود كه يا داشتند خودشان را واجبي مي گرفتند يا بچه هاي كون لختشان را قايم مي شستند .در حمام چایی میخوردند انار دان شده میل میکردند چیزی شبیه همین سواحل آنتالیا با همان آپشن ها! حموم دار دختر چشم و ابرو سياه و قد و بالا قامتي بود ، اكرم حمومي نام ! اكرم حمومي سر بنيه براي خودش اتاق وجا و دفتر دستكي داشت.حساب مشتري ها را رسيدگي مي كرد و سفيدآب و شامپو خمره اي و واجبي دستشان مي داد . از قضا اين اكرم حمومي خاطر خواه فراوان داشت. اما از بخت شوم هيچ كدام پاي ازدواج نمي رسيدند.هیچ مادري راضي نمي شد به عروس حمومي.عروس حمومي لابد دون شاءن بود.اواخر دهه شصت محله ما هم گازدار شد و حاجي حموم دار برشكست (ورشکست!؟) شد و اكرم حمومي هم همانطورعزب ويلان شدهيچ نمي دانم آخروعاقبت اكرم حمومي چه شد ؟ بخت و بالين خوب سراغش آمد؟ برچسب حمومي بودن از زندگي انداختش يعني؟ دلم خواسته اگر بچه يا كس و كارش اين سطور را خواندند سلام من را به اكرم حمومي برسانند. دلم براش تنگ شد یهویی.
نوشته شده در ساعت توسط مرد روزهای ابری| |
برچسب: اكرم,حمومي,
نویسنده: یاسین کوشکی
تاريخ: جمعه
27 مرداد
1396 ساعت: 14:58