دیگر این روزها منتظر چیزی نیستم. چیزی هم منتظر من نیست. همه چیز به صورت قصه واری اتفاق میافتد. همه چیز از جلوی رویم کم کم رنگ میبازد. خاکستری میشود و شوق و ذوق من نسبت به آن از بین میرود. هنوز هم چیزهای زیادی هستند که موجب اتصال شدید من به احساسات و عاداتم هستند ولی خودم آسودگی بیشتری برای رها کردن و گذشتن دارم، که البته اینها همه به حرف زیبا و ساده و فریبندهاند و نباشد روزی که این ادعا آزموده شود.من درگیرم. درگیر تمامی این چیزهایی که قراراست مرا روی زمین متصل نگه دارد. من از جاذبه ها هم حتی فراریام.هیچ نمیدانم کجای این دنیا قرار بوده جای من باشد. یا هست.آیا دوست تر نداشتم جور دیگری باشم؟ با رویای دیگری؟ با حال دیگری؟نمیدانم. من حتی آرزویی هم ندارم و این چرک نویسها که همینطور بی مقدمه و فقط به موجب تمرین ِنوشتن میکنم به حالم وجه خوبی داده. ریشه در شکست و این چرت و پرتها هم ندارد چراکه غم خمیرمایه ی من برای نوشتن است. غم که نباشد از نوشتن خبری نیست. این است که بعد از این دلم به حال خیلی از نویسنده های خوب سوخت که چه ارزش دارد خندان بنویسی ولی روحی از تو به آرامی درون سینه مخاطب جای نگیرد؟