خرید بک لینک
خيلي اين فكر آزارم ميدهد كه روزها ميگذرند و ميرن جلو ولي انگار من ثابتم،نرفتم جلو،چيزي تغيير نكرده،ده و چهل و پبج دقیقه ديروز و هفته پيش هم همين بوده،و چشم هایم هم در نهايت همين را ميبينند ؟چه حسي دارد كه بيشتر از پونزده سال هرروز فقط به یک موضوع فکر کنید؟
من هنوز از همان پیادرو رد میشوم میشینم روی صندلي روبروي دكه روزنامه فروشي اي كه صاحبش مرده و پسرش آنجا را ميچرخاند،،آن موقع ها ما روزنامه ميخريديم و من يادمه باور نكردم مرگ روزنامه فروش را...
شايد زندگي شادتر از اين حرفها باشد ولي راستش موضوع منم نه زندگی، بقول شین میگوید : تو تلخی.بله خب شاید
من زل زدم به پياده رو و نگاهم گمه احساس كردم چند ساااله كه آنجا جا ماندم ،و اين فكر آزارم ميدهد در واقع من چند ساله كه همين جاهستم درست در همين نقطه.خودم را خسته ميكنم تا شبها بخوابم تا زودتر ادا درآوردنم تمام شود،اداي بي حوصلگي يا اداي خوشحالي يا اداي معاشرت،فقط خدا ميداند آه كي مغزم آنقدر مسموم شد و مزه ام این همه تلخ

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 0:20

صفحه بندی