خستگی - تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 0:07
و من، که مدت هاست پی برده ام به این حقیقت تلخ که چقدر دیر به این دنیا آمده ام که هیچ چیز امروز به من تعلق ندارد ... که تمام تعلقات من قرنی عقب است خستگی یعنی همین.
کمی جلوتر بیا: - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 12:35
وآرامشی که در هیچکجا نبود ... که انگار این واژه، چیزی به جز توهمات شبانهام نبوده کسی که تحمل سنگینی سرش را دیگر ندارد.. شايد، در توهمات ذهن جوان و پر از اميد روزهاي دير و دورت، نفرت ميپراکني در فضايي متعفن از هوايي که صاحبش نيستي که نفس ميکشي و دانه به دانه نظاره ميکني رفتنهاي اجباري و تکراري را از ...
بودن هایمان خوب بود - تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 10:58
xa0رفت . امتحان داشتم.. رفتن ها، کم و بیش آه من را در آورده همیشه ... بعد هم تمام شده (؟) من، تا به حال شب امتحان زیاد داشته ام و شب خیلی از آن ها یک رفتنی بوده حالا، امتحانی ندارم ... رفتنی هم که نیست . چیزی از من، هیچ کجا جا نمانده حتی در همان شب اما یک زخم کهنه ای هست که عفونی شده دوباره.باید داس...
از اینجا رانده از آنجا مانده؟ یه همچین چیزی - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 19:25
شرایط برای ادامه در بلاگر مهیا نبود در فکر اینم که برگردم به اینجا یا نه؟ تو خونه خودم دارم اجازه میگیرم.
برای بهاری که آمد و رفت و من اینجا نبودم. - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 19:25
بهار را هیچ وقت خوشم نیامده مصداق زندگی ست زندگی دوباره اینکه اگر دوباره به دنیا بیایم اینکه در زندگی بعدی قرار است چه را تحمل بیاورم بسی سخت و طاقت فرساست بهار تکلیفش با خودش معلوم نیست نه سرد است نه گرم است هم گرم است هم سرد است مصداق آدمهای ست که با خودشان رو نیستند و من این آدمها را دوست نمیدارم...
داستانهایی که مجوز نشر نمی گیرند را اینجا خواهم گذاشت( البته بخش های ش) - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 19:25
وقتی داستانی می نویسی و شخصیت داستان ات با تو کاری می کند که دربمانی!!! که حیرت کنی ... تو هم باید به حیرت اش بیندازی باید غافلگیرش کنی ...وقتی چند شبانه روزت را با کاغذ های خط خورده و سیاه شده و لیوان های پر و خالی و میز پر از خاک و جاسیگاری پر از ته سیگار و پاکت خالی و چشم های پف کرده ات بگذرانی.....
چاره چیست؟ - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 19:25
تبدیل شدم به موجودی که صدم های ثانیه ی احساس خوب نبودن در گذشته رهایش نکرد و تمامشان نمود پیدا کردند در همان لحظه ها که حال نامیده می شد و بگذار بگویم تا بدانی! زمان را به عقب ببری هم، باز همانی می شوم که شده ام...
برای عیدی که گذشت و من اینجا نبودم - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 19:24
سالهای زیادی پیش رو است .. سالها و ساعت ها و ثانیه های در راه چیزی شبیه دلهره را به جان اکنون من، انداخته اند .. ببین، ثانیه ها چه گیج و شلخته، دارند خودشان را نزدیک می کنند به دلخوشی ترانه ای تکراری .. به بوی عید .. ببین، که پنجره چطور به صرافت باران افتاده و به سیمای اندوهگین زمستان دامن می زند .....
مرد درون من - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 19:24
مرد درون من هیچ وقت مال این زمان نبوده .. مرد درون من مال زمان هایی بوده که آدم ها تمام حس شان را آتش می زدند و با فرستادن دود حرف هاشان را به هم می فهماندند .. از آن مرد هایی که صورتشان را به دست باد می سپردند و منظره ی برفي يك كوهستان بي رحم را به تماشا مي نشسته و هيچ كدام از اين فكر هايي كه الان ...
فقط اینجا خواهم نوشت . - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 19:24
بلاگر رنگ و بوی گذشته را نداشت برگشتم . بیشتر خواهم نوشت شاید برایتان داستان نوشتم.
مگر می شود؟ - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 19:24
خوشحالم.. دلم می خواهد بزنم از خانه بیرون. بغلش می کنم و می رویم. همینطور می رویم. هوا خوب است و هی بلند بلند حرف می زنم با او که در آغوشم لبخند می زند و هی از داشتنش ذوق می کنم .لابلای درختها می رویم جلو و رنگ تک و توک برگ های ریخته را برایش می گویم. راه زیادی نیامده ایم. می گذارمش زمین. سر بلند که...

برچسب‌های مرتبط

خستگیا سیاوش | خستگی مزمن | خستگی چشم | خستگیات چند گل من | خستگی روحی | خستگی ها قمیشی | خستگی بعد از انزال | خستگی مفرط | خدایا کمی بیا جلوتر | چاره چیست