مرد روزهای ابری

متن مرتبط با «برای» در سایت مرد روزهای ابری نوشته شده است

یک صبر برایمان مانده

  • نیلوبلاگ

    مرد روزهای ابرییک صبر برایمان مانده غم بزرگم را به چیزی تبدیل نکرده‌ام؛ همان‌طور دست‌نخورده و منجمد، گوشه‌ی قلبم نگهش داشته‌ام. گاهی سرمایی که از غشای نازکش به دیواره‌ی قلبم نفوذ می‌کند، یادم می‌آورد که هست. هستیِ بی‌شکل و شمایلش مثل یک توده‌ی سلولیِ آماده‌ی تکثیر است که گاهی بی‌اختیار سنگین و گاهی هوشیارانه سبک می‌شود.شاید باید آن را به کار بزرگی تبدیل کنم یا حتی به کاری کوچک. می‌توانستم آن را به کسی ببخشم. اگر در باغچه کاشته بودمش، حتماً درخت تنومندی می‌شد. می‌توانستم آن را به باد بدهم؛ مثل بس...

    ادامه مطلب
  • من برای ابد تو را به اعماق قلبم سپردم

  • نیلوبلاگ

    دارم با خودم فکر میکنم چه چیزی باید بنویسم؟ تمام دو روز گذشته در حال فکر کردن به کلمهها بودم، در حال فکر کردن به تمام جزئیات، از جزئیات صورت تو گرفته تا صدای تو تا جزئیات آن خانه، آن خیابان، آن سوپر مارکت، تا شوخیهای بامزه تو، خندههای تو، مهربانی تو، همه چیز را مرور کردهام ، غمت درونم دست و پا میزند، در این تلخی و اندوهی که قرار است بیشتر و بیشتر شود، در این ساعت و ثانیه که هرکداممان یک طرف داریم به جزئیات رفتن تو فکر میکنیم به این فکر میکنم تو چندمین عزیزی هستی که برای همیشه از دیدنش محروم شده ام؟ نمیدانم با خاطرههایت چه باید بکنم، تصویرت قرار است تا کی جلوی چشمهایم باشد، شماره تلفنت را باید تا کی توی گوشیم نگه دارم؟ حالا واقعا قرار است دیگر تو را نبینم؟ دیگر به من زنگ نخواهی زد؟ تکلیف سیگا...

    ادامه مطلب
  • حداقلِ شاد بودن برای بقا .

  • نیلوبلاگ

    امروز از خیلی چیزها راضی نیستم همیشه همینطور بوده،شاید همه همینیم ، احساس خوشبختی برای من جایی دور دست است که تا آن فاصله آنقدر هست که خسته بشوم، آینده را نمی دانم، گذشته ام آنقدر طولانی و خاکستری است که بتواند آینده را از بین ببرد، لیکن باز به همان گذشته به عنوان تنها دارایی ام چنگ میزنم ، میدانم که فردا هم به امروز چنگ خواهم زد ، این معنی خوبی ندارد، این یعنی همه چیز در حال فرسودگی و انحطاط است، از همه چیز غمگین می شوم چرا که خیلی چیزها را دیگران تعیین می کنند، خیلی چیزها را دیگران برای ما به وجود می آورند، عجیب است که سرنوشتِ خصوصی ترین چیزها را گاهی نمی توانیم خودمان تعیین کنیم، همین که برای دوست داشتن کسی باید منتظر بمانیم و بفهمیم می تواند ادامه بدهد یا نه ؟ یا برای دوست داشتن کسی دیگر...

    ادامه مطلب
  • دلم برایت تنگ میشود مرد

  • نیلوبلاگ

    اين روزها كه كم حرف ميزنم، حال و هواي عجيبي دارم، يك چيزي یک كسی كم باشد انگار، امروز، ناغافل، دستم را گذاشتم روی شانهام، مثل فیلم ها سرم را برگرداندم و خودم را پشت خودم تصور كردم و نگاهش كردم پرسید...

    ادامه مطلب
  • برای اینکه داستان در بیاید.

  • نیلوبلاگ

    يكجاهايی، يكروزهايی، ساعتهايی، لحظاتِ بخصوصی در زندگی هست كه از هر طرف نگاه میكنی نامربوطاند؛ كه هيچرقمه نمیتوانند عجين باشند با تـو، با حال و آينده و گذشتهات. سر درنمیآوری كه چه حكمتیست در...

    ادامه مطلب
  • پایانی برای مرد روزهای ابری

  • نیلوبلاگ

    نزدیک به 15 سال است كه وبلاگ نویسی میكنم 7 سال در بلاگر و 8 سال بلگفا گمانم دیگر فصل نوشتنم به پایان رسیده باید این خودم را اینجا جا بگذارم و بروم...

    ادامه مطلب
  • فقط برای دیگران

  • نیلوبلاگ

    يه مدتي كه مي گذرد و آدم زندگي خودش ته مي كشد فقط به وساطت زندگي ديگران زندگي مي كند...

    ادامه مطلب
  • برای کسی که در دورتر مرد و یا دیر تر به دنیا خواهد آمد.

  • نیلوبلاگ

    بعدترها بعد رفتنت من هم رفتم، دست هایم را در جیب هایم کردمو رفتم،تمام روزها را رفتم، تمام شب ها را رفتم، حتی پشت سرم را نگاه نکردم، حتی یادم را جا نگذاشتم برایت، حتی عطر م در هوا منتشر نشد، حتی ، حتی...

    ادامه مطلب
  • برای اینکه فراموشم کند

  • نیلوبلاگ

    احساس میکنم خودش را کشته است....

    ادامه مطلب
  • عنوانی برایش پیدا نکردم.

  • نیلوبلاگ

    هی با خودت رو برو میشوی و دوباره از نو.همان صدا ها با همان زیرو بم های خاص خودش .. همان نفس ها .. همان حرف های طلایی که تو را از اینجا و از این دنیا دورتر می برد .. همه چیز را در بر می گیرد .. فنجان های خالی چای را در بر می گیرد .. بسته سیگار روی میز را در بر می گیرد .. و حتی دستهایم را ..این که خودم را در جایی از اتاق پیدا کنم .. یا رو بروی آینه ... یا کنار پنجره و من از این پنجره پرت می شوم به سالهای دور.. اکنونم را در آینه گم می کنم .. یا لا به لای دیوارهای اتاق بین چند سطر خطی از کتابی. بین دست نوشته ای... بوی عطری هوای ابری... هی با خودم روبرو میشوم....

    ادامه مطلب
  • برای بهاری که آمد و رفت و من اینجا نبودم.

  • نیلوبلاگ

    بهار را هیچ وقت خوشم نیامده مصداق زندگی ست زندگی دوباره اینکه اگر دوباره به دنیا بیایم اینکه در زندگی بعدی قرار است چه را تحمل بیاورم بسی سخت و طاقت فرساست بهار تکلیفش با خودش معلوم نیست نه سرد است نه گرم است هم گرم است هم سرد است مصداق آدمهای ست که با خودشان رو نیستند و من این آدمها را دوست نمیدارم بهار مصداق خیلی چیزهای ناخوشایند ست برایم صرف نظر از رسومات مسخره خاله بازی ها و... که بیشتر فاصله ها را یادآور میشود و پس ازآن تابستان که یقینا جهنم است همین ها کافیست تا بهار برای من دوست داشتنی نباشد در عوض پاییز و زمستان برایم با شکوه است مرگ است سکوت است ...

    ادامه مطلب
  • برای عیدی که گذشت و من اینجا نبودم

  • نیلوبلاگ

    سالهای زیادی پیش رو است .. سالها و ساعت ها و ثانیه های در راه چیزی شبیه دلهره را به جان اکنون من، انداخته اند .. ببین، ثانیه ها چه گیج و شلخته، دارند خودشان را نزدیک می کنند به دلخوشی ترانه ای تکراری .. به بوی عید .. ببین، که پنجره چطور به صرافت باران افتاده و به سیمای اندوهگین زمستان دامن می زند .. حالا اگر تمام این سال درگذر را به بدی گذرانده باشم .. حالا اگر طعم لحظه های رفته مانده باشد بر لبانم .. حالا اگر سهم من از این روزها ی سر به هوا چند تا خاطره ی خوب هم که باشد .. زیاد فرقی نمی کند .. دنیا هیچ وقت توالی فصل هاش را از یاد نمی برد .. دنیا دارد سماجتِ گرم زمستان...

    ادامه مطلب