
مرد روزهای ابریحرفی هم مانده'>مانده مگر؟حقی'>مگر؟حقی هم مانده مگر؟گاهی با خود فکر میکنم شاید اندوهِ این روزها از آنچه از دست دادهایم نباشد، از آن چیزی باشد که هرگز فرصت زیستن آن را پیدا نکردیم. از زندگیهایی که میتوانستند باشند و نشدند، از راههایی که میتوانستند ادامه پیدا کنند و به بنبست رسیدند. اگر چه ما زندگی را انتخاب کردیم ولی جبر زندگی بر ما اتفاق مهلکی بود. اتفاق افتاد، ما به دنیا آمدیم، راه رفتیم، حرف زدیم، یاد گرفتیم، عشق را تجربه کردیم و بارها به چشم مرگ را دیدیم. یاد گرفتیم آرام گریه کنیم، بی صد...
ادامه مطلب
کاش اینجا بودی . یک نگاه نگران به من مینداختی . من هم یک نگاه نگران به تو می انداختم ، یکی از آن لبخند هایت را به من می زدی . یکی از آن حرف های تازه ات را می گفتی ، یک چیزی که مربوط بشود به خوب بودن فردا، یک چیزی که مربوط بشود به رفتن ، به نماندن . کاش می شد دستت را بگیرم ، دستم را فشار دهی ، کاش می شد دستت را بگیرم ،ببرمت یک جایی که بشود همدیگر را دوست داشت ،کاش می شد ببرمت پای برج ایفل محکم گردنت را ببوسم جایش کبود شود . کاش می شد برویم آمستردام با هم شمع بالنمان را روشن کنیم بفرستیمش هوا.کاش می شد یک موقعی برمیگشتی که من سبیل هایم درآمده بود،کاش اینقدرهردو،تنهانبودیم ،با هم می خندیدیم حالا بقیه آدم ها به درک برای خودشان به نشانه ی تاسف سر تکان می دادند و نچ نچ می کردند که "بی بند و بار ها...
ادامه مطلب
طبق معمول خوشحال نبودم از اینکه زمستان داشت تمام می شد،ماشین های پشت ِ چراغ های قرمز، دست شان را روی بوق گذاشته بودند و مردم می دویدند تا به کارهایشان برسند. من اما انگار روی زمین نبودم و مثل ِ یک روح ِ سرگردان، همه ی اینها را از یک دریچه تماشا می کردم. سیگاری روشن کردم و به یاد سالهایی افتادم که من هممنتظر بهار بودم، انگار برای دقایقی همه چیز متوقف می شد و فقط من می ماندم و بهت اینکه چه بود و چه شد! زیر گوش خودم میخوانم: " پشت ِ کدام زمستان جا ماندی که هرگاه بهار آمد، بی روی تو سبز شد زمین و گرم نشد دل من ؟ که در بهار هم زمستان ماندم بی روی تو.. "هی این کلمات را با خودم تکرار می کردم و دنباله اش می گفتم " جز یافتن ِ خود نباشد کار ِ من در این زمین که می چرخد در پی هیچ و جز دیوانگی نیابم راهی...
ادامه مطلب
اين روزها كه كم حرف ميزنم، حال و هواي عجيبي دارم، يك چيزي یک كسی كم باشد انگار، امروز، ناغافل، دستم را گذاشتم روی شانهام، مثل فیلم ها سرم را برگرداندم و خودم را پشت خودم تصور كردم و نگاهش كردم پرسید...
ادامه مطلب
ما آدمهای روزگارِ بد شدهایم، گرچه آدمهای بدِ روزگار نبودهایم. گفتن ندارد این که سخت است و خرابیم. تنگ است و دلتنگیم. نامرد است و نامرادیم. روزگار را میگویم و خودمان را. ما که رفتیم و خواندیم و کوشیدیم برای فهمیدن و دانستن و خوردیم به بزنگاه گردنه کشی تعصب و تنگ بینی و زورگویی. معلوم است که خست...
ادامه مطلب
لحظاتی در مسیر مصرف کردن سالهای زنده بودن هست که آدم به خودش میگوید دیگر نه، دیگر نمیتوانم. شورش میکند. امروز میتوانم به شما بگویم:چنین لحظهای با چنین قطعیتی وجود ندارد، سیر جان به لب رسیدن همیشه در مسیری اتفاق میافتد که در آن مرزهای شما عقبتر میرود. آن را صوریتر بیان میکنم: فرض کنید مرز...
ادامه مطلب
خوشحالم.. دلم می خواهد بزنم از خانه بیرون. بغلش می کنم و می رویم. همینطور می رویم. هوا خوب است و هی بلند بلند حرف می زنم با او که در آغوشم لبخند می زند و هی از داشتنش ذوق می کنم .لابلای درختها می رویم جلو و رنگ تک و توک برگ های ریخته را برایش می گویم. راه زیادی نیامده ایم. می گذارمش زمین. سر بلند که می کنم کسی از دور صدایم می زند. می ترسم. نباید می آمدم بیرون و نباید می آوردمش بیرون. بلند می گویم آمده ایم کمی هوا بخوریم. و سر بر می گردانم تا دوباره بغلش بگیرم و برگردیم خانه. نیست. سر تا پایم را آب گرفته و او نیست. میخندم. باورم نمی شود. می خندم از بس که باورم نمی شود....
ادامه مطلب