
مرد روزهای ابرییک صبر برایمان مانده غم بزرگم را به چیزی تبدیل نکردهام؛ همانطور دستنخورده و منجمد، گوشهی قلبم نگهش داشتهام. گاهی سرمایی که از غشای نازکش به دیوارهی قلبم نفوذ میکند، یادم میآورد که هست. هستیِ بیشکل و شمایلش مثل یک تودهی سلولیِ آمادهی تکثیر است که گاهی بیاختیار سنگین و گاهی هوشیارانه سبک میشود.شاید باید آن را به کار بزرگی تبدیل کنم یا حتی به کاری کوچک. میتوانستم آن را به کسی ببخشم. اگر در باغچه کاشته بودمش، حتماً درخت تنومندی میشد. میتوانستم آن را به باد بدهم؛ مثل بس...
ادامه مطلب
مرد روزهای ابریحرفی هم مانده'>مانده مگر؟حقی'>مگر؟حقی هم مانده مگر؟گاهی با خود فکر میکنم شاید اندوهِ این روزها از آنچه از دست دادهایم نباشد، از آن چیزی باشد که هرگز فرصت زیستن آن را پیدا نکردیم. از زندگیهایی که میتوانستند باشند و نشدند، از راههایی که میتوانستند ادامه پیدا کنند و به بنبست رسیدند. اگر چه ما زندگی را انتخاب کردیم ولی جبر زندگی بر ما اتفاق مهلکی بود. اتفاق افتاد، ما به دنیا آمدیم، راه رفتیم، حرف زدیم، یاد گرفتیم، عشق را تجربه کردیم و بارها به چشم مرگ را دیدیم. یاد گرفتیم آرام گریه کنیم، بی صد...
ادامه مطلب
کاش اینجا بودی . یک نگاه نگران به من مینداختی . من هم یک نگاه نگران به تو می انداختم ، یکی از آن لبخند هایت را به من می زدی . یکی از آن حرف های تازه ات را می گفتی ، یک چیزی که مربوط بشود به خوب بودن فردا، یک چیزی که مربوط بشود به رفتن ، به نماندن . کاش می شد دستت را بگیرم ، دستم را فشار دهی ، کاش می شد دستت را بگیرم ،ببرمت یک جایی که بشود همدیگر را دوست داشت ،کاش می شد ببرمت پای برج ایفل محکم گردنت را ببوسم جایش کبود شود . کاش می شد برویم آمستردام با هم شمع بالنمان را روشن کنیم بفرستیمش هوا.کاش می شد یک موقعی برمیگشتی که من سبیل هایم درآمده بود،کاش اینقدرهردو،تنهانبودیم ،با هم می خندیدیم حالا بقیه آدم ها به درک برای خودشان به نشانه ی تاسف سر تکان می دادند و نچ نچ می کردند که "بی بند و بار ها...
ادامه مطلب
دارم با خودم فکر میکنم چه چیزی باید بنویسم؟ تمام دو روز گذشته در حال فکر کردن به کلمهها بودم، در حال فکر کردن به تمام جزئیات، از جزئیات صورت تو گرفته تا صدای تو تا جزئیات آن خانه، آن خیابان، آن سوپر مارکت، تا شوخیهای بامزه تو، خندههای تو، مهربانی تو، همه چیز را مرور کردهام ، غمت درونم دست و پا میزند، در این تلخی و اندوهی که قرار است بیشتر و بیشتر شود، در این ساعت و ثانیه که هرکداممان یک طرف داریم به جزئیات رفتن تو فکر میکنیم به این فکر میکنم تو چندمین عزیزی هستی که برای همیشه از دیدنش محروم شده ام؟ نمیدانم با خاطرههایت چه باید بکنم، تصویرت قرار است تا کی جلوی چشمهایم باشد، شماره تلفنت را باید تا کی توی گوشیم نگه دارم؟ حالا واقعا قرار است دیگر تو را نبینم؟ دیگر به من زنگ نخواهی زد؟ تکلیف سیگا...
ادامه مطلب
طبق معمول خوشحال نبودم از اینکه زمستان داشت تمام می شد،ماشین های پشت ِ چراغ های قرمز، دست شان را روی بوق گذاشته بودند و مردم می دویدند تا به کارهایشان برسند. من اما انگار روی زمین نبودم و مثل ِ یک روح ِ سرگردان، همه ی اینها را از یک دریچه تماشا می کردم. سیگاری روشن کردم و به یاد سالهایی افتادم که من هممنتظر بهار بودم، انگار برای دقایقی همه چیز متوقف می شد و فقط من می ماندم و بهت اینکه چه بود و چه شد! زیر گوش خودم میخوانم: " پشت ِ کدام زمستان جا ماندی که هرگاه بهار آمد، بی روی تو سبز شد زمین و گرم نشد دل من ؟ که در بهار هم زمستان ماندم بی روی تو.. "هی این کلمات را با خودم تکرار می کردم و دنباله اش می گفتم " جز یافتن ِ خود نباشد کار ِ من در این زمین که می چرخد در پی هیچ و جز دیوانگی نیابم راهی...
ادامه مطلب
امروز از خیلی چیزها راضی نیستم همیشه همینطور بوده،شاید همه همینیم ، احساس خوشبختی برای من جایی دور دست است که تا آن فاصله آنقدر هست که خسته بشوم، آینده را نمی دانم، گذشته ام آنقدر طولانی و خاکستری است که بتواند آینده را از بین ببرد، لیکن باز به همان گذشته به عنوان تنها دارایی ام چنگ میزنم ، میدانم که فردا هم به امروز چنگ خواهم زد ، این معنی خوبی ندارد، این یعنی همه چیز در حال فرسودگی و انحطاط است، از همه چیز غمگین می شوم چرا که خیلی چیزها را دیگران تعیین می کنند، خیلی چیزها را دیگران برای ما به وجود می آورند، عجیب است که سرنوشتِ خصوصی ترین چیزها را گاهی نمی توانیم خودمان تعیین کنیم، همین که برای دوست داشتن کسی باید منتظر بمانیم و بفهمیم می تواند ادامه بدهد یا نه ؟ یا برای دوست داشتن کسی دیگر...
ادامه مطلب
اين روزها كه كم حرف ميزنم، حال و هواي عجيبي دارم، يك چيزي یک كسی كم باشد انگار، امروز، ناغافل، دستم را گذاشتم روی شانهام، مثل فیلم ها سرم را برگرداندم و خودم را پشت خودم تصور كردم و نگاهش كردم پرسید...
ادامه مطلب
يكجاهايی، يكروزهايی، ساعتهايی، لحظاتِ بخصوصی در زندگی هست كه از هر طرف نگاه میكنی نامربوطاند؛ كه هيچرقمه نمیتوانند عجين باشند با تـو، با حال و آينده و گذشتهات. سر درنمیآوری كه چه حكمتیست در...
ادامه مطلب
نزدیک به 15 سال است كه وبلاگ نویسی میكنم 7 سال در بلاگر و 8 سال بلگفا گمانم دیگر فصل نوشتنم به پایان رسیده باید این خودم را اینجا جا بگذارم و بروم...
ادامه مطلب
يه مدتي كه مي گذرد و آدم زندگي خودش ته مي كشد فقط به وساطت زندگي ديگران زندگي مي كند...
ادامه مطلب
بعدترها بعد رفتنت من هم رفتم، دست هایم را در جیب هایم کردمو رفتم،تمام روزها را رفتم، تمام شب ها را رفتم، حتی پشت سرم را نگاه نکردم، حتی یادم را جا نگذاشتم برایت، حتی عطر م در هوا منتشر نشد، حتی ، حتی...
ادامه مطلب
احساس میکنم خودش را کشته است....
ادامه مطلب
ما آدمهای روزگارِ بد شدهایم، گرچه آدمهای بدِ روزگار نبودهایم. گفتن ندارد این که سخت است و خرابیم. تنگ است و دلتنگیم. نامرد است و نامرادیم. روزگار را میگویم و خودمان را. ما که رفتیم و خواندیم و کوشیدیم برای فهمیدن و دانستن و خوردیم به بزنگاه گردنه کشی تعصب و تنگ بینی و زورگویی. معلوم است که خست...
ادامه مطلب
لحظاتی در مسیر مصرف کردن سالهای زنده بودن هست که آدم به خودش میگوید دیگر نه، دیگر نمیتوانم. شورش میکند. امروز میتوانم به شما بگویم:چنین لحظهای با چنین قطعیتی وجود ندارد، سیر جان به لب رسیدن همیشه در مسیری اتفاق میافتد که در آن مرزهای شما عقبتر میرود. آن را صوریتر بیان میکنم: فرض کنید مرز...
ادامه مطلب
هی با خودت رو برو میشوی و دوباره از نو.همان صدا ها با همان زیرو بم های خاص خودش .. همان نفس ها .. همان حرف های طلایی که تو را از اینجا و از این دنیا دورتر می برد .. همه چیز را در بر می گیرد .. فنجان های خالی چای را در بر می گیرد .. بسته سیگار روی میز را در بر می گیرد .. و حتی دستهایم را ..این که خودم را در جایی از اتاق پیدا کنم .. یا رو بروی آینه ... یا کنار پنجره و من از این پنجره پرت می شوم به سالهای دور.. اکنونم را در آینه گم می کنم .. یا لا به لای دیوارهای اتاق بین چند سطر خطی از کتابی. بین دست نوشته ای... بوی عطری هوای ابری... هی با خودم روبرو میشوم....
ادامه مطلب
بهار را هیچ وقت خوشم نیامده مصداق زندگی ست زندگی دوباره اینکه اگر دوباره به دنیا بیایم اینکه در زندگی بعدی قرار است چه را تحمل بیاورم بسی سخت و طاقت فرساست بهار تکلیفش با خودش معلوم نیست نه سرد است نه گرم است هم گرم است هم سرد است مصداق آدمهای ست که با خودشان رو نیستند و من این آدمها را دوست نمیدارم بهار مصداق خیلی چیزهای ناخوشایند ست برایم صرف نظر از رسومات مسخره خاله بازی ها و... که بیشتر فاصله ها را یادآور میشود و پس ازآن تابستان که یقینا جهنم است همین ها کافیست تا بهار برای من دوست داشتنی نباشد در عوض پاییز و زمستان برایم با شکوه است مرگ است سکوت است ...
ادامه مطلب
سالهای زیادی پیش رو است .. سالها و ساعت ها و ثانیه های در راه چیزی شبیه دلهره را به جان اکنون من، انداخته اند .. ببین، ثانیه ها چه گیج و شلخته، دارند خودشان را نزدیک می کنند به دلخوشی ترانه ای تکراری .. به بوی عید .. ببین، که پنجره چطور به صرافت باران افتاده و به سیمای اندوهگین زمستان دامن می زند .. حالا اگر تمام این سال درگذر را به بدی گذرانده باشم .. حالا اگر طعم لحظه های رفته مانده باشد بر لبانم .. حالا اگر سهم من از این روزها ی سر به هوا چند تا خاطره ی خوب هم که باشد .. زیاد فرقی نمی کند .. دنیا هیچ وقت توالی فصل هاش را از یاد نمی برد .. دنیا دارد سماجتِ گرم زمستان...
ادامه مطلب
خوشحالم.. دلم می خواهد بزنم از خانه بیرون. بغلش می کنم و می رویم. همینطور می رویم. هوا خوب است و هی بلند بلند حرف می زنم با او که در آغوشم لبخند می زند و هی از داشتنش ذوق می کنم .لابلای درختها می رویم جلو و رنگ تک و توک برگ های ریخته را برایش می گویم. راه زیادی نیامده ایم. می گذارمش زمین. سر بلند که می کنم کسی از دور صدایم می زند. می ترسم. نباید می آمدم بیرون و نباید می آوردمش بیرون. بلند می گویم آمده ایم کمی هوا بخوریم. و سر بر می گردانم تا دوباره بغلش بگیرم و برگردیم خانه. نیست. سر تا پایم را آب گرفته و او نیست. میخندم. باورم نمی شود. می خندم از بس که باورم نمی شود....
ادامه مطلب