
مرد روزهای ابریمیان قل قل کِتریدردی درون ماست، چای دم میکنیم، قهوه را با دقت درست میکنیم، پُک محکمی میزنیم.میان همین چایها و قهوهها رشد میکنیم.دیگر باید فراموش کنیم چیز تازه را، سمت تازه را، سمتِ خوبِ عمیق را. فصل، فصلِ فراموشی است، نه چیز تازه. شاید روزی دیگر به یاد آوردیم؛ بسیار زیباتر و دلانگیزتر. زیباییهای فراموششده زیباتر است.هرکس برای خودش یکی دو کوچه و خیابان دارد. شاید روزی به یاد آوردیم کوچه و خیابانمان را. درهایی بود که همیشه بسته بودند؛ شاید روزی باز کردیم آنها را.کِتری پا ب...
ادامه مطلب
مرد روزهای ابریاز من بگذر، نمیتوانماین ناباورانهها، خلاصهی سالهایی که گذشت بود؛ با طیف وسیعی از «از دست دادنها»، از قهر و سفر تا مرگ و جدایی؛ از ذرهذرهذره از کف دادن تا بهیکباره خالی شدن از داشتن و حضور.فکر میکردم دیگر هفتخوانش را رفتهایم. چند خوان دارد این سیاهیها؟ ولی دیدم باز هم انواع دیگری از «از دستدادن» هست و هر روزی که به عمرت اضافه میشود، همانقدر سختتر و بیحرفتر و بیصداتر از دست میدهی.تجربههای سنگین به ما پاداش میدهند که آرام گریه کنیم. نمیدانم چه بگویم؛ گاهی کلما...
ادامه مطلب
مرد روزهای ابریحرفی هم مانده'>مانده مگر؟حقی'>مگر؟حقی هم مانده مگر؟گاهی با خود فکر میکنم شاید اندوهِ این روزها از آنچه از دست دادهایم نباشد، از آن چیزی باشد که هرگز فرصت زیستن آن را پیدا نکردیم. از زندگیهایی که میتوانستند باشند و نشدند، از راههایی که میتوانستند ادامه پیدا کنند و به بنبست رسیدند. اگر چه ما زندگی را انتخاب کردیم ولی جبر زندگی بر ما اتفاق مهلکی بود. اتفاق افتاد، ما به دنیا آمدیم، راه رفتیم، حرف زدیم، یاد گرفتیم، عشق را تجربه کردیم و بارها به چشم مرگ را دیدیم. یاد گرفتیم آرام گریه کنیم، بی صد...
ادامه مطلب
مرد روزهای ابریدر وهم زمان خویش گاهی آدم گمان میکند زندگی از بیرون در جریان است؛ خیابانها، ساعتها، فصلها و آدمها میآیند و میروند. اما آنچه سرنوشت انسان را دگرگون میکند، در سکوتی رخ میدهد که هیچکس آن را نمیبیند. از جایی به بعد، انسان دیگر در زمان زندگی نمیکند؛ در لایههایی از خاطره، حسرت، امید و وهم زندگی میکند و هر روز، بیآنکه بداند، فاصلهای میان آنچه هست و آنچه روزی بوده، بیشتر میشود. به عبارتی هر کسی در وهم زمان خودش زندگی میکندگاهی آدم خیال میکند همان کسی است که سالها پیش ...
ادامه مطلب
پوستم کنده شده و از بی خوابی نازک شده ام، روانم مشوش میشود و ناتوانم از آرام کردن شرایطی که گویا در آن نکبتی عادی شده همه چیز عادی شده غیر از تحملش.از چشم هایم ستاره میریزد ستاره های خاموش،سهم من از کامیابی، از شهد و شکر و جادو چه شد؟ قبل تر ها میدانستم ولی حالا فراموش کردهام چه مرگم شده است از بس درد ها روی هم تلنبار شده و رسوب گرفته تشخیص درد از درد مشکل است ، شبیه کسی که زبان الکنی داشته باشد و نتواند دردش را بگوید، نگاه میکنم از دست این و آن که شرایط یا حال مشابهی با من دارند و دو کلمه از وصف حالشان را که میگویند دنبال خطوط گم شده ی درد های خودم می گردم اسمش زخم های مشترک است . ولی چه فایده ؟من دلم هیچ کار جدیدی نمی خواهد و توان رویارویی با هیچ قصه جدیدی را ندارم ،دارم از خستگی شکوفه میز...
ادامه مطلب
کنار پنجره ایستاده ام، زل زده ام به فروردین ، به تاریکی فروردین ، فکر میکنم به فقدانت به جای خالی ، به قاب عکسی در آن به من زل زده ای ،؛ حالم شبیه حالِ مهاجران غیر قانونی است که مجبورشان کرده اند توی اردوگاه بمانند،چه عیدی ؟ عید ساکت، عید فقدان،عید کسالت، عید طولانی، عید خستگی، عید گیج، مثل همیشه از خاطره های خوب لبخند های گرم می ماندوحسرت های بزرگ کلمه های ساکت،زخم های عمیق دست هاخالی ثانیه های سریع آهنگ های غمگین حس های عقیم روزهای سیاه تنهایی های سرد،غمِ نبودن ها،خسته ام از امیدهای زود گذر خسته از حسرت های غلیظ در تنم، میترسم از این بیماری که در من دارد رشد می کندازاین که در تمام این سالها دنبال کسانی بوده ام که بیماری شان با من یکی باشد، که بهانه های گریستنشان با من یکی باشد، که سردی دست...
ادامه مطلب
وقتی نمی نویسم به مرز ترک برداشتن نزدیک میشوم. بعد تمام سعیام را میکنم که دچار گسیختن نشوم شاید من باید به نوشتن بر گردم. دلم برای نوشتن تنگ شده است. اینجا ساعت دوازده و دوازده دقیقه شب است و زندگی در بیرون متوقف شده است و از درون شروع ، زندگی همچنان ادامه دارد. با معجونی از غم و اندوه و اندکی امید و شاید نیم پیمانه آرزوهایی که میدانی جز تخیل کردنش چیزی میسر نمیشود . اندکی امید هر آنقدر که یک جرقه مانا ست، امید هم در من ،زنده است. بخوانید...
ادامه مطلب
ما باید قبول کنیم که با خاطره هایمان زنده ایم . چیزی همیشه از گذشته با ماست و بیشتر اوقات تنهایی مان را در بر می گیرد . حتی زمانی که تقدیر ما را سر راه آدم هایی که خیلی وقت است به خاطرات پیوسته اند قرار می دهد باز هم این خاطرات است که وجه مشترک و پیوند قلبی از دست رفته را دوباره جان می بخشد . چرا ؟ واضح است چون ما آدم ها همواره در بی خبری از حال و آینده ی خود و دیگران به سر می بریم . بر خلاف چیزی که به نظر می آید می توان فهمید که وظیفه انسان در حال نه اینکه حرکت به سوی آینده و فتح ثانیه های نیامده است بلکه تلاش برای ساختن خاطره هایی است که در لحظات از هم فروپاشیده گذشته زاییده می شوند تا برای مرور صاحبش ارزشمند باشند . این هم احتمالا مربوط می شود به تنهایی ما آدم ها . مجبوریم برای اوقات تنه...
ادامه مطلب
کاش اینجا بودی . یک نگاه نگران به من مینداختی . من هم یک نگاه نگران به تو می انداختم ، یکی از آن لبخند هایت را به من می زدی . یکی از آن حرف های تازه ات را می گفتی ، یک چیزی که مربوط بشود به خوب بودن فردا، یک چیزی که مربوط بشود به رفتن ، به نماندن . کاش می شد دستت را بگیرم ، دستم را فشار دهی ، کاش می شد دستت را بگیرم ،ببرمت یک جایی که بشود همدیگر را دوست داشت ،کاش می شد ببرمت پای برج ایفل محکم گردنت را ببوسم جایش کبود شود . کاش می شد برویم آمستردام با هم شمع بالنمان را روشن کنیم بفرستیمش هوا.کاش می شد یک موقعی برمیگشتی که من سبیل هایم درآمده بود،کاش اینقدرهردو،تنهانبودیم ،با هم می خندیدیم حالا بقیه آدم ها به درک برای خودشان به نشانه ی تاسف سر تکان می دادند و نچ نچ می کردند که "بی بند و بار ها...
ادامه مطلب
از گوشه ناخن هايم پيداست كه اوضاع پس است، زندگی شهری، ناامن ترین و آسیب پذیرترین الگوی زندگی اجتماعی برای من است، کلا با ماهیت عقلانی شهر مشکل دارم چون هستی اش تنها در تبادل خدمات و کالاها و حفظ چیدمان خاص اش، بقا می یابد.شان آدمی در حد يک ماشین مکانیکی هم نیست، کافیست در این جریان، در اثر یک اتفاق یکی از چرخه های زندگی مدنی شهری از کار بیفتد، سر یک هفته همه از گرسنگی و تعفن می میریم ،خوب که فکر می کنم از وقوع چنین چیزی نمی ترسم، ذات آسیب پذیر شهرها به من احساس ناامنی می دهد،آدم ها هم همینطور هر چه شهری تر هستند ، ترسناکتر، هر چه کلان شهری تر خیلی ترسناکتر،من دچار نوعی محافظه کاری نسبت به کلان شهرها و آدم هایش (به خصوص تهران) شده ام یا اینها که در نیویورک زیست میکنند یا دبی و این تیپ شهرها ...
ادامه مطلب
شب است ، خیلی دیر وقت است و همه خوابیده اند، من بیدارم. یادم رفته خواب یعنی چه. من همیشه آدم کم خوابی بودم، اما این روزها آدم بی خوابی شده ام. بی خوابی خیلی بد است. بدتر این است که از این بی خوابی های مدام حتی خسته هم نمی شوم. حتی یک ثانیه هم خواب نبوده ام. توی بی خوابی، آدم هی فکر می کند. فکرهای بی خود و بی جهت. فکرهای روانی کننده. آدم کتاب می خواند، فیلم می بیند که فکر نکند. نمی شود. آدم زندگی اش را مرور می کند. زندگی را مرور می کند و به نتیجه ای نمی رسد. این خوبی هایی هم دارد. اینکه آدم دیگر اصلا شبیه آدم نیست. شبیه هیچ چیزی نیست. اصلا دیگر چیزی نیست. خودش هم نمی داند چیست. اینکه یکی از تنها ترین موجودات این شهر هستم شکی نیست ، حتما می دانید تنهایی ابدا به تعداد موجودات پیرامون ِ زندگی آد...
ادامه مطلب
طبق معمول خوشحال نبودم از اینکه زمستان داشت تمام می شد،ماشین های پشت ِ چراغ های قرمز، دست شان را روی بوق گذاشته بودند و مردم می دویدند تا به کارهایشان برسند. من اما انگار روی زمین نبودم و مثل ِ یک روح ِ سرگردان، همه ی اینها را از یک دریچه تماشا می کردم. سیگاری روشن کردم و به یاد سالهایی افتادم که من هممنتظر بهار بودم، انگار برای دقایقی همه چیز متوقف می شد و فقط من می ماندم و بهت اینکه چه بود و چه شد! زیر گوش خودم میخوانم: " پشت ِ کدام زمستان جا ماندی که هرگاه بهار آمد، بی روی تو سبز شد زمین و گرم نشد دل من ؟ که در بهار هم زمستان ماندم بی روی تو.. "هی این کلمات را با خودم تکرار می کردم و دنباله اش می گفتم " جز یافتن ِ خود نباشد کار ِ من در این زمین که می چرخد در پی هیچ و جز دیوانگی نیابم راهی...
ادامه مطلب
ای کاش آدم به چیزی، به کسی، جایی عادت نمی کرد. کاش اصلا آدم عادت نمی کرد. من به آدم های کمی ولی زیادی عادت کرده بودم و آنها هم احتمالا به من. میخواهم این روزهای روی هوا ماندگی را هم بگذرانم و تمام ! کم کم دارم شجاعت تمام کردن ها را پیدا می کنم. ولی من چقدر خسته ام ! از این تناوب ِ پوچ ِ بیخود، اینکه یکروز اوضاع خوب پیش می رود و حداقل نسبتا خوب پیش می رود و چند روز بعدش فاجعه رخ میدهد، خسته شده ام. مثل سنگ شده ام. از اینکه هیچوقت جرات تمام کردن اتفاق ها را نداشتم بدم میآید. اینکه هی زور می زنم و تمام می کنم و آخر سر هم تمام نمی شود خسته ام.وقتی به چند سال اخیر ِ زندگی ام نگاه می کنم، خودم هم باور نمی کنم چه چیزهایی را پشت سرگذاشتم. مثل ِ فیلم، مثل داستان، نه به آن معنای کلیشه ای. اتفاقاتی که ...
ادامه مطلب
دقیق نمیدانم چند سال است که مینویسم یا چند سال است که اینجا مینویسم . چند سالی تا ۴۰ سالگی مانده و من از حالا به آن فکر میکنم شاید آن روز نباشم حتی، عدد قشنگی ست ۴۰ و راستش در تمام سالها ی تا کنون من بیشتر اوقات غمگین بوده ام و روزهایی هم سرخوش. اما برای خود زندگی کردن یعنی اینکه غم و سرخوشی تان عمیق ترین است. یعنی اینکه وسط جفت شان با تمام وجود زندگی را احساس می کنید. وسط جفت شان عاشق هستید و باد که می وزد به صورتتان ، همزمان لبخند به لبتان می آید اشک در چشمتان. وقتی به درخت ها که زیر نور آفتاب بعد از ظهر می درخشند نگاه می کنید، بی اختیار به خودتان می گویید هیچ چیز مهمتر از این تصویر نیست، هیچ چیز.اما همه چیز را دیده اید و همه چیز بوده اید. یعنی که هیچوقت هیچ چیز برای از دست دادن نداشته اید...
ادامه مطلب
چند روزی بود حال عجیب و غریب بر من مستولی بود . نمیدانم موضوع چیست و این حال از کجای وجودم نشأت میگرفت . فقط میدانم چیزی روی روحم افتاد که سنگینش میکرد .چند شب پیش خواب دیدم توی بهشت هستم هر آنکس که باید هم کنارم میبود سبک بال و رها بودم رها رها رها تر... دیشب دوباره خواب دیدم خانه کودکی مان خراب شده در جنگ کی اف صدمه دیده بود یعنی با خاک یکسان شده بود خانه ای که یک روزی درش را پشت سر خودم بستم. قبل از رفتن خوب همهچیز را نگاه کردهام. یادم مانده که گلدانها را آب بدهم. که زیر کتری را خاموش کنم، پردهها را کشیدهام که گلدان پشت پنجره اتاقم در تاریکی نماند. دقایقی در سکوت خانه ایستادهام کنار آینهی قدی قدیمی. با خودم فکر کردهام چندبار جلوی این آینه اتوی لباسم را چک کردهام و دست بردهام توی موهایم و ...
ادامه مطلب
به سختی مینویسم این اواخر هر بار که نوشتم گذاشتم به حساب اینکه احتمالا این آخرین حرفهای من خواهد بود بس که حالم را خدا میداند فقط . و زندگی پر است از این لحظات . از این لحظات که فقط خدا میداند، سقوط میکنی به زمین سفت میخوری و دوباره از نو ، اسمش را نمیشود شروع دوباره گذاشت، خلاء همان خلاء است و حفره ها همان حفره . یک چاله جدید می کنیم و با خاکهایش چاله قبلی را پر میکنیم، همیشه یک چاله در پیش روست چرا که چاله کن دست از کندن بر نمیدارد. چرا بر نمیدارد؟ کاش میشد همه چیز را توضیح داد و من اینقدر کلمه ها را بالا و پایین نکنم برای چیزی که خودم هم نمیدانم از کجای هستی آمده و در قلبم خانه کرده. کاش میشد جهان در بعضی لحظات از حرکت بایستد ما به عقب برگردیم، خودمان را ،کودکی مان، سخت در آغوش بگیریم و ب...
ادامه مطلب
این روزها اخبار را میبینم و قلبم مچاله میشودقلبم توی چشمهایم ضربان میزند. هر چیزی جز اخبار هم میبینم میسوزم. تصاویر روحم را میسوزانند و وقتی چشمهایم را میبندم بدتر میشوم. چون ذهن هجوم می آورد انگار پوست گلویم راکندهاند، رویش آتش گذاشته و بعد خاک ریختهاند همه کار میکنم که ذهنم ساکت باشد وکاری نکنم واقعا اگر شیطانی وجود داشته باشد همین ذهن کثافت است ذهن هیچ قدرتی در جهت خواسته ندارد، قدرتش در جهت اغتشاش بیشتر به کار افتاده است. کاری نمیکنم و غر میزنم. غر میزنم تا تحمل کنم. تحمل میکنم چون فردایی هست. فردایی هست تا من و شما را زجر بدهد. زجر میکشیم که بدبخت باشیم. بدبختیم و نای بدبخت بودن نداریم. ماندن را دوست دارم ولی ماندن انگیزه میخواهد ولی چیزی که میخواهم انگیزه نیست، محو شدن است. ب...
ادامه مطلب
توی این مدت مدیدی که گذشته، خوب یاد گرفتهام که هیچچیز برای آدم نمیماند حتی خود آدم آنچنان خودت را از دست میدهی که باور نمیکنی اگر این من است پس او که بود ؟سالهایی که برای شما نو شد من کهنه تر شدم جا و مکان مشخصی نداشتم. لباس و کتاب و کفش، هر کدام یک خانه بودند.همان روزها فهمیدم که میتوانم ماه...
ادامه مطلب
چه اتفاقی افتاده است؟ چرا من شما و ایشان مثل قدیم نیستیم؟ چه چیزی در قدیم هست که بعضی دنبال آناند؟ مگر قدیم پشت سر نیست؟خب آدم بچه است، نوجوان میشود و جوان و میانسال و پیر و پیرتر چهار فصل را طی میکند و میمیرد. چرا کسی باید شکلِ کودکیاش یا نوجوانی یا جوانی اش باشد؟ چرا آدمها میپرسند چرا د...
ادامه مطلب
شنیده ام که سالهاست رفته ای!در کدام ذره در کدام ستاره ؟در کدام جهان؟من مانده ام و خودمو حضوری خالی از تومن مانده ام و خودمدر جهانی که در آن زندگی نمیکنمخارج از جهانی که در آن زنده امو زیستن تو در دنیای دیگریتکلیف جهان ما روشن است.جهان تو بی ما چگونه است؟...
ادامه مطلب